تبليغاتX
من و شب و آسمان
هرشب به آسمان حياط نگاه ميكنم و ...

ياد دارم در غروبي سرد سرد

مي گذشت از كوچه ما دوره گرد

داد مي زد كهنه قالي مي خرم

دست دوم جنس عالي مي خرم

كاسه و ظرف سفالي مي خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

اول ماه است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد

گفت آقا سفره خالي مي خريد؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش |