تبليغاتX
من و شب و آسمان
هرشب به آسمان حياط نگاه ميكنم و ...
 

 

نمي دانم چرا ؛ شايد خطا كردم

وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي...نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعداز رفتن تو چشمانم خيس باران شد

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد و

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام ، برگرد

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه پاسخ و سردست...

ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل نمي دانم چرا ؟

شايد به رسم و عادت پروانگي مان

باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش |