تبليغاتX
من و شب و آسمان
هرشب به آسمان حياط نگاه ميكنم و ...

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،  بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

آدمک آخر دنیاست بخند                   آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی                  بخدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد              شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است             فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست         تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم                 پر زدن نیستکه در جاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان                               به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

بهار ديگر نشاني از تو ندارم

اما نشانيم را برايت مينويسم

كلبه غريبي ام را كنار بيد مجنون خزان زده  و در كنار مرداب

آرزوهاي رنگي ام مي تواني پيدا كني!

 درون كلبه ي تنهائيم چيزي نيست جز بغض خيس پنچره كه حرير

غمش نشان آن است!

مرا خواهي ديد

با بغضي از جنس كوير كه غرق عصاره ي انتظار توست

و تو آيا صداي محزون مرا مي شنوي؟

آه را در سينه ام نگه داشته ام

بغضي كه از گلوي من بزرگتر است

واي به آن روز كه به فرياد بدل گردد
آري !گوئي بايد بروم و روان منتظرت باشم

جائي كه گوشي نباشد.جائي كه فريادم سكوت كوير هيچ دلي را نشكند

جائي كه  ديگر كوير هم نباشد

 

آري !بايد رفت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

دل من يه روز به دريا زد و رفت
    
پشت‌پا به رسم دنيا زد و رفت
    
زنده‌ها خيلي براش كهنه بودن
    
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
    
هواي تازه دلش مي‌‌خواست ولي
    
آخرش توي غبارا زد و رفت
    
دنبال كليد خوشبختي مي‌‌گشت
    
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
    
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
    
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
    
دفتر گذشته‌ها رو پاره كرد
    
نامه فرداها را تا زد و رفت
    
به سرش هواي حوا زد و رفت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش |