![]() |
![]() |
|
| هرشب به آسمان حياط نگاه ميكنم و ... |
نفس می کشم نبودنت را زانوی غـَم اســت |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
برلبانم غنچه لبخند، پژمرده است-- نغمه ام دلگیر و افسرده است نه سرودی، نه سروری نه هم آوازی، نه شوری زندگی گوئی ز دنیا رخت بربسته است یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است این چه آئینی است، چه قانونی است، چه تدبیری است من از این آرامش سنگین و صامت، عاصیم دیگر من از آهنگ یکسان و مکرر، عاصیم دیگر
من سروری تازه می خواهم جنبشی، شوری، نغمه ای، فریادهائی تازه می خواهم من بهر آئین و مسلک کو کسی را از تلاش باز دارد یاغیم دیگر من تو راه در سینه ی امید دیرین سال خواهم کشت من امید تازه می خواهم افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم
کرم خاک نیستم اینک تابمانم در مغاک خویش خاموش نیستم شب کور، کز خورشید روشن گر بدوزم چشم آفتابم من، که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویشتن من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیدا است موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه کرم خاکی نیستم، من آفتابم جویبارم، موج بی تابم
تا به چند اینگونه در یک دخمه، بی پرواز ماندن تا به چند اینگونه با صد نغمه، بی آواز ماندن شهر ما آسمانی را بزیر چنگ پرواز بلندش داشت آفتابی را بخواری در حریم ریشخندش داشت گوش سنگین از نغمه شیرین ما، پر بود زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما چو بید از باد می لرزید اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمین گیری اینک این همبستری با دختر خورشید این همخوابگی با مادر ظلمت من که هرگز سر به تسلیم اینان هم نخواهم داد گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد
زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش زالوی حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یکدم یک نفس حتی زجنبش وانماند گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
زندگی همچنان آبست آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت و بوی گند می گیرد. در ملال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد. آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند من سرتسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم، جز مرگ من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز بیم من از مرگ یک افسانه ی دلگیر بی آغاز و پایانیست
من سروری را که عطری کهنه در گلبرگ الفاطش نهان باشد، نمی خواهم من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده باشد من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن من نمی خواهم اسیر سحر لبخند بودن من نه بتوانم شراب ناز از چشمه نوشیدن من نه بتوانم لبی را باره ها با شوق بوسیدن من تن تازه، لب تازه،شراب تازه، عشق تازه می خواهم قلب من با هر طپش یک آرمان تازه می خواهد سینه ام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد من زبانم لال، حتی یک خدا را سجده کردن، قرنها او را پرستیدن، نمی خواهم
من خدای تازه می خواهم گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را گرچه او رونق دهد آئین مطرود و حرام می پرستی را من به ناموس قرون بردگیها یاغیم دیگر یاغیم من، یاغیم من، گر بگیرندم، بسوزندم گو بدار آرزوهایم بیاویزند گو به سنگ ناحق تکفیر استخوان شعر عصیان درونم را فرو کوبند من از این پس یاغیم دیگر من یاغیم دیگر
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
زندگی سرسره است می کنی دل از خاک پله پله تا اوج می روی تا پرواز بعد ، ازآن بالا می خوری سر آرام ذره ذره تا خاک... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد .... کسی در پیرامونش نباشد! اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است؛ در انبوه جمعیت نیز تنهاست |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
اين مثنوي حديث پريشاني من است |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
چه دلی است این دل من که ز یک لرزش اشک بر رخ رهگذری یا ز نالیدن مادر به فراق پسری
دل من می شکند چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه دلی است این دل من که ز تردی چو یکی ساقه تاک به شتابی که تگرگ بشکند ساقه و از هم بدرد پیکر برگ یا به آسانی یک شاخه گل می شکند چه دلی است این دل من هر کجا اشک یتیمی رنجور می چکد بر سر مژگان سیاه هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه
دل من می شکند چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه دلی است این دل من
در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش جانم آید به خروش ورببینم پر خونین کبوترها را یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش دل من می شکند حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه وز دل تنگ کند ناله و آه
دل من می شکند چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست
ناله پیرزنی غمزده و دست تهی که ندارد نفسی ضجه مرغ اسیر که کند ناله به کنج قفسی هق هق مرد غریبی که بلا دیده بسی حالت دختر زشتی که ز شرم رو ندارد به کسی
دل من می شکند چه دلی است این دل من
دلم از ناله مرغان چمن می شکند ز خیال غم مردم دل من می شکند
چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه کنم ؟ دل من می شکند ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
ياد دارم در غروبي سرد سرد مي گذشت از كوچه ما دوره گرد داد مي زد كهنه قالي مي خرم دست دوم جنس عالي مي خرم كاسه و ظرف سفالي مي خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشك در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي كشيد بغضش شكست اول ماه است و نان در سفره نيست اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟ بوي نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت آقا سفره خالي مي خريد؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد داستان غم پنهاني من گوش کنيد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال . از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سالي از عمر رفت و بر نگشت . دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را . هم چو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار ، او هم خسته بود . آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و هم زبان شد با من او خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او . دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد بسر . مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق ميشد بيشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد . گفتمش:در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل بيناست دل گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو هر دم شام بي فرداست دل دل ز روي عشق تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده . گفت:در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان . با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من . گفتمش:عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي دلت افسون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده . بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود .
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت . آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود . با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست . آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است . بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد . عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست . از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم . آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را . عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر . آخر اين يك پند را بشنو ز من بر من و بر روزگارم دل مبند . عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين را گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود . . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
گفتي كه مرا دوست نداري ، گله اي نيست بين من و عشق تو ولي ، فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي بايد بروم ، حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف رفتي تو و ديگر اثر از ، چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هرشب به آسمان حياط نگاه ميكنم ودرخيرگي غرق ميشوم تاشايد
تورا نگاه تورا درآن بيابم ولي افسوس كه ... |
|
RSS
|