تبليغاتX
من و شب و آسمان
هرشب به آسمان حياط نگاه ميكنم و ...

نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ...
حسادت نکن! … این که بعد از تو بغل گرفته ام

زانوی غـَم اســت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

برلبانم غنچه  لبخند، پژمرده است--

نغمه ام دلگیر و افسرده است

نه سرودی، نه سروری

نه هم آوازی، نه شوری

زندگی گوئی ز دنیا رخت بربسته است

یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است

این چه آئینی است، چه قانونی است، چه تدبیری است

من از این آرامش سنگین و صامت، عاصیم دیگر

من از آهنگ یکسان و مکرر، عاصیم دیگر

 

من سروری تازه می خواهم

جنبشی، شوری، نغمه ای، فریادهائی تازه می خواهم

من بهر آئین و مسلک کو کسی را از تلاش باز دارد یاغیم دیگر

من تو راه در سینه ی امید دیرین سال خواهم کشت

من امید تازه می خواهم

افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم

 

 کرم خاک نیستم اینک تابمانم در مغاک خویش خاموش

نیستم شب کور، کز خورشید روشن گر بدوزم چشم

آفتابم من، که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم

با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویشتن

من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز

جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیدا است

موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه

کرم خاکی نیستم، من آفتابم

جویبارم، موج بی تابم

 

تا به چند اینگونه در یک دخمه، بی پرواز ماندن

تا به چند اینگونه با صد نغمه، بی آواز ماندن

شهر ما آسمانی را بزیر چنگ پرواز بلندش داشت

آفتابی را بخواری در حریم ریشخندش داشت

گوش سنگین از نغمه شیرین ما، پر بود

زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما

چو بید از باد می لرزید

اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمین گیری

اینک این همبستری با دختر خورشید

این همخوابگی با مادر ظلمت

من که هرگز سر به تسلیم اینان هم نخواهم داد

گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

 

زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو

زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد

 

زندگی بایست در پیچ و خم راهش زالوی حوادث رنگ بپذیرد

 

زندگی بایست یکدم یک نفس حتی

زجنبش وانماند

گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد

 

زندگی همچنان آبست

آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت

و بوی گند می گیرد.

در ملال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد.

آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند

مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند

من سرتسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم، جز مرگ

من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز

بیم من از مرگ یک افسانه ی دلگیر بی آغاز و پایانیست

 

من سروری را که عطری کهنه در گلبرگ الفاطش نهان باشد، نمی خواهم

من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده باشد

من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن

من نمی خواهم اسیر سحر لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از چشمه نوشیدن

من نه بتوانم لبی را باره ها با شوق بوسیدن

من تن تازه، لب تازه،شراب تازه، عشق تازه می خواهم

قلب من با هر طپش یک آرمان تازه می خواهد

سینه ام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد

من زبانم لال، حتی یک خدا را سجده کردن، قرنها او را پرستیدن، نمی خواهم

 

من خدای تازه می خواهم

گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را

گرچه او رونق دهد آئین مطرود و حرام می پرستی را

من به ناموس قرون بردگیها یاغیم دیگر

یاغیم من، یاغیم من، گر بگیرندم، بسوزندم

گو بدار آرزوهایم بیاویزند

گو به سنگ ناحق تکفیر

استخوان شعر عصیان درونم را فرو کوبند

من از این پس یاغیم دیگر

من یاغیم دیگر  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

زندگی سرسره است

می کنی دل از خاک

پله پله تا اوج

می روی تا پرواز

بعد ، ازآن بالا

می خوری سر آرام

ذره ذره تا خاک...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

 

عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که عشق زاییده تنهایی است....

و تنهایی نیز زاییده عشق است

تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد .... کسی در پیرامونش نباشد!

اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست

برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند

و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است؛

در انبوه جمعیت نیز تنهاست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

اين مثنوي حديث پريشاني من است
بشنو كه سوگنامه ويراني من است
امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام
بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد
گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم
گفتي زمن مجال رسيدن نمي دهد
بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است
معيار مهر ورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشقبازي است
اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است
من بودني كه عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام
فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن كشانده اند
روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين خواهران رياكار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند
يعقوب درد مي كشد و كور ميشود
يو سف هميشه وصله ناجور ميشود
اينجا نقاب شير به كفتار ميزنند
منصور را ها آيينه بر دار مي زنند
اينجا كسي براي كسي كس نميشود
حتي عقاب در خور كركس نميشود
جايي كه سهم مرد بجز تازيانه نيست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است
ما مي رويم هر كه بماند مخير است
ما مي رويم گر چه زالطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
دلخوش نمي كنم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رويم بي شك ازاين شهر بهتر است
از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم
اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است
ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است
دير يست رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم و قافله پيران قافله
اينجا دگر باب من و پاي لنگ نيست
بايد شتاب كرد كه جاي درنگ نيست
در درب آفتاب پي باج مي رويم
ما هم بدون بال به معراج مي رويم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

چه دلی است این دل من

که ز یک لرزش اشک

بر رخ رهگذری

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری

 

دل من می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

چه دلی است این دل من

که ز تردی چو یکی ساقه تاک

به شتابی که تگرگ

بشکند ساقه و از هم بدرد پیکر برگ

یا به آسانی یک شاخه گل می شکند

چه دلی است این دل من

هر کجا اشک یتیمی رنجور

می چکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

 

دل من می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

چه دلی است این دل من

 

در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ورببینم پر خونین کبوترها را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

 دل من می شکند

 حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

 

دل من می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

ناله پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد غریبی که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی

 

دل من می شکند

چه دلی است این دل من

 

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

ز خیال غم مردم دل من می شکند

 

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

چه کنم ؟

دل من می شکند ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

ياد دارم در غروبي سرد سرد

مي گذشت از كوچه ما دوره گرد

داد مي زد كهنه قالي مي خرم

دست دوم جنس عالي مي خرم

كاسه و ظرف سفالي مي خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

اول ماه است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد

گفت آقا سفره خالي مي خريد؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

 

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد        داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد        گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
****
روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم        ساکن کوي بت عربده‌جويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم        بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
****
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت        سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت        يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
****
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او        داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسکه دادم همه جا شرح دلارايي او        شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر برگ من بي سر و سامان دارد
****
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر        که دهم جاي دگر دل به دل‌آراي دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر        بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود
****
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکي‌ست        حرمت مدعي و حرمت من هردو يکي‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکي‌ست        نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکي‌ست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
****
چون چنين است پي کار دگر باشم به        چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به        مرغ خوش نغمه‌ي گلزار دگر باشم به
نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
****
آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست       مي‌توان يافت که بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست       بفروشد که به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر کسي
بنده‌اي همچو مرا هست خريدار بسي

****
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است        راه سد باديه‌ي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است        اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سرکوي دل‌آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود         آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه و افسون نرود         چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
****
اي پسر چند به کام دگرانت بينم       سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم        ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني که شدي يار چه بي‌باکي چند
چه هوسها که ندارند هوسناکي‌چند
****
يار اين طايفه خانه‌برانداز مباش        از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مي‌شوي شهره به اين فرقه هم‌آوزا مباش        غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به که مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه کاري‌ست مبادا که ببازي خود را
****
در کمين تو بسي عيب‌شماران هستند        سينه پر درد ز تو کينه‌گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه‌فکاران هستند        غرض اينست که در قسد تو ياران هستند
باش مردانه که ناگاه قفايي نخوري
واقف کشتي خود باش که پايي نخوري
****
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت        وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوي تو رفت        با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله که وفاي تو فراموش کن
سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 
 

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

.

از جدايي يك دو سالي مي گذشت

يك دو سالي از عمر رفت و بر نگشت

.

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

.

هم چو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار ، او هم خسته بود

.

آمد و هم آشيان شد با من او

هم نشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

.

دامنش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

.

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بين ما آغاز شد

.

گفتمش:در عشق پا بر جاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو هر دم شام بي فرداست دل

دل ز روي عشق تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

.

گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

.

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

.

گفتمش:عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي دلت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

.

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

.

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

.

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

.

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

.

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه هم خون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

.

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

.

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

.

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم

.

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

.

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

.

آخر اين يك پند را بشنو ز من

بر من و بر روزگارم دل مبند

.

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين را گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

.

.

بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او... ياد تو ما را بس است
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

 

گفتي كه مرا دوست نداري ، گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي ، فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي بايد بروم ، حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

رفتي تو و ديگر اثر از ، چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش |