تبليغاتX
من و شب و آسمان
هرشب به آسمان حياط نگاه ميكنم و ...

ياد دارم در غروبي سرد سرد

مي گذشت از كوچه ما دوره گرد

داد مي زد كهنه قالي مي خرم

دست دوم جنس عالي مي خرم

كاسه و ظرف سفالي مي خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

اول ماه است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد

گفت آقا سفره خالي مي خريد؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

 

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد        داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد        گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
****
روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم        ساکن کوي بت عربده‌جويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم        بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
****
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت        سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت        يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
****
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او        داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسکه دادم همه جا شرح دلارايي او        شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر برگ من بي سر و سامان دارد
****
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر        که دهم جاي دگر دل به دل‌آراي دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر        بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود
****
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکي‌ست        حرمت مدعي و حرمت من هردو يکي‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکي‌ست        نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکي‌ست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
****
چون چنين است پي کار دگر باشم به        چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به        مرغ خوش نغمه‌ي گلزار دگر باشم به
نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
****
آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست       مي‌توان يافت که بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست       بفروشد که به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر کسي
بنده‌اي همچو مرا هست خريدار بسي

****
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است        راه سد باديه‌ي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است        اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سرکوي دل‌آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود         آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه و افسون نرود         چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
****
اي پسر چند به کام دگرانت بينم       سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم        ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني که شدي يار چه بي‌باکي چند
چه هوسها که ندارند هوسناکي‌چند
****
يار اين طايفه خانه‌برانداز مباش        از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مي‌شوي شهره به اين فرقه هم‌آوزا مباش        غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به که مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه کاري‌ست مبادا که ببازي خود را
****
در کمين تو بسي عيب‌شماران هستند        سينه پر درد ز تو کينه‌گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه‌فکاران هستند        غرض اينست که در قسد تو ياران هستند
باش مردانه که ناگاه قفايي نخوري
واقف کشتي خود باش که پايي نخوري
****
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت        وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوي تو رفت        با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله که وفاي تو فراموش کن
سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 
 

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

.

از جدايي يك دو سالي مي گذشت

يك دو سالي از عمر رفت و بر نگشت

.

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

.

هم چو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار ، او هم خسته بود

.

آمد و هم آشيان شد با من او

هم نشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

.

دامنش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

.

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بين ما آغاز شد

.

گفتمش:در عشق پا بر جاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو هر دم شام بي فرداست دل

دل ز روي عشق تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

.

گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

.

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

.

گفتمش:عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي دلت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

.

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

.

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

.

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

.

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

.

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه هم خون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

.

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

.

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

.

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم

.

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

.

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

.

آخر اين يك پند را بشنو ز من

بر من و بر روزگارم دل مبند

.

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين را گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

.

.

بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او... ياد تو ما را بس است
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

 

گفتي كه مرا دوست نداري ، گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي ، فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي بايد بروم ، حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

رفتي تو و ديگر اثر از ، چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده

بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن

خيره كشي است ما رادارد دلي چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن؟

در خواب، دوش، پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق اين زمرد، هين، دفع اژدها كن

 بس کن که بیخودم من، ور تو هنر فزایی

تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 
 

 

نمي دانم چرا ؛ شايد خطا كردم

وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي...نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعداز رفتن تو چشمانم خيس باران شد

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد و

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام ، برگرد

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه پاسخ و سردست...

ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل نمي دانم چرا ؟

شايد به رسم و عادت پروانگي مان

باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

عاقبت روز وداعش سر رسید

خون دل از دیدگان من چکید

در نگاهش مهربانی بودوبس

عاشقی با هم زبانی بودو بس

گرچه لب بربسته بود از گفتگو

در درونش ناله بودو های هو

با سکوتش گریه را بیچاره کرد

اشک غم را بی دل و آواره کرد

مانده بود خیره در چشمان او

بی صدا بود و ولی حیران او

کاش فریادی ز دل بیرون شدی

لیلی من از جنون مجنون شدی

گریه میکردم بدون اشک واه

ناله ها در سینه اما با نگاه

دست خود اهسته او بالا گرفت

از دل مجنون دل لیلا گرفت

گوشه چشمش روان شد چشمه ای

چشمه را در چشم لیلا دیده ای...؟

دل ز کف دادم منم گریان شدم

همنوا با اشک او نالان شدم

با نگاه آخرش پرپر شدم

همچو برگ لاله ی احمر شدم

رفتن او رفتن جان من است

دیدن او دین و ایمان من است

هر کجا باشد خدا یارش بود

دست حق یار و نگهدارش بود ...

  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ايي ز امروزها،ديروزها

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

 

خاك مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروي گور غمناكم نهند

 

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

 

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من،با ياد من بيگانه ايي

در بر آيينه مي ماند بجاي

تار مويي،نقش دستي،شانه ايي

 

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران ميشود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان مي شود

 

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ايي

خيره مي ماند به چشم راهها

 

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك!

بي تو،دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاك

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام ننگ

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟

بي وفا حالا كه من افتاده­ام از پا چرا ؟

نوشداريي و بعد از مرگ سهراب امدي

سنگدل اين زودتر مي­خواستي حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده­ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟

وه كه با اين عمرهاي كوته  بي­اعتبار

اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟

شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا ؟

اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت

اينقدربا بخت خواب آلود من لا لا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي­كند

در شگفتم من ، نمي­پاشد ز هم دنيا چرا ؟

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي­كردي سفر

اين سفر راه قيامت مي­روي تنها چرا ؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش | 

 

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو آواره و ديوانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان ، دل عشاق سرگردان ….  
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
به عرش كبريائي ، با همه صبر خدايي ….  تا كه مي ديدم عزيز نابه جايي ، ناز بر يك ناروا گرديده و خواري فروشد
گردش اين چرخ را ، وا‍گون بي صبرانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد …. 

چرا من جاي او باشم

همين بهتر كه خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق بي وجدان را دارد !
وگرنه من جاي او چو بودم ،
يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم !

عجب صبري خدا دارد …:::::::… عجب صبري خدا دارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش |